|
| گلچین گیلانی ، شاعر ترانه و باران |
|
|
ایران صدا: نام گلچین گیلانی با باران گره خورده است، امروزیان روزهای بارانی دیروز خود را با نام گلچین گیلانی در کلاس های درس پیوند زدند. شاعری که به زلالی باران و به روشنی ترانه های آفتاب ساده ترین و دلنشین ترین شعرها را سرود و قلب های مشتاق جوانانی را تسخیر کرد که می خواستند جان و دلشان را با شعر معنا بخشد.
مجدالدین میر فخرایی معروف به گلچین گیلانی از نخستین شاعران نوگرای شعر فارسی امروز است که به سال 1288 شمسی در رشت به دنیا آمد. گلچین تحصیلات ابتدایی را در همان شهر رشت به پایان برد و در سال 1304 گواهینامه ششم ابتدایی گرفت و سپس تحصیلاتش را در اروپا ادامه داد. او در نوجوانی به دنیای شعر روی آورد و در همان سال اشعاری هم از او در روزنامه های رشت منتشر شد. گلچین در ابتدا شاعری سنت گرا بود که اشعاری در قالب های قصیده و قطعه می سرود. اما اندک اندک زمینه ها برای نوجویی و نوگرایی شاعر فراهم شد.
شعر باران آغاز این نوگرایی است که به دلیل سادگی زبان و بیان زبانزد خاص و عام شد. زنده یاد غلامحسین یوسفی درباره این شعر نوشته: شعر آغازی گویا و متناسب و جالب توجه دارد شروع با کلمه اصلی باران است و نمایش نوای مداوم آن بر بام خانه که چون ترانه ایی دلپذیر به گوش می رسد کوتاهی مصرع ها و هجاهای آن، ریتم ریزش باران را منعکس می کند.
در شعرهای گلچین ابهام و ایهامی نمی توان یافت همه چیز ساده و صمیمی و روان است به قولی در شعر های گلچین ما با شاعری مواجه ایم که به خاطره ها می پردازد و ابدیت و جاودانگی را از طریق اندیشیدن به مرگ در سطور شعرش به ما می نمایاند. از خوشی ها و کامرانی های گذشته یاد می کند و به لحظه های زودگذر حیات اهمیت می دهد .
زندگی گلچین گیلانی در 29 آذر 1351 در لندن به پایان رسید.
ای کاش
گل دل خزان ندارد
و خارش جز زخم جاودان ندارد!
ای کاش می شد گفت
از بهار درون
بهاری که هرگز زمستان ندارد!
در مهر
چه شب هایی به روز آوردیم
و چه روزهایی چشم به راه ماندیم
تا تو برگردی!
میان دیدار و بازدید
اگر امید نیود
ما مرده بودیم......
و امید – چون مرگ-پایان ندارد!
هنگام بازگشت
کاش می شد گفت
که از دوری چه گذشت!
کاش می شد گفت
از درد پنهان
از درد درون
دردی که هیچ درمان ندارد!
هنگام بازدید
کاش می شد گفت
از شادی نهفته
که در لبخند نیست
از آن گلی که در دل کی روید
گلی که هیچ گلستان ندارد
گلی که جز تو باغبان ندارد!
شب هایی که در باز می شد
و تو به درون می شتافتی
کاش به ستارگان می شد گفت
از ستاره درون
که نیازی به آسمان ندارد
کاش می شد گفت!
ای کاش می شد گفت...
و ای "کاش" واژه است
و واژه زبان ندارد
|