no related item

شنونده: 16
دریافت: 10
بازدید: 1402

نویسنده کتاب گویا:

محسن حکيم معاني,

تنظیم کننده کتاب گویا:

نيلوفر شاهسوار

شاهنامه فردوسي(قسمت نه)

رستم و افراسیاب (داستان رستم-قسمت دوم)

- زو تهماسپ
- گرشاسپ
- گرفتن رستم رخش را
- لشکر کشیدن زال به سوی افراسیاب
- آوردن رستم کیقباد را از کوه البرز
- کیقباد
- جنگ رستم با افراسیاب
- آمدن افراسیاب نزدیک پدر خود
- آشتی خواستن پشنگ از کیقباد
- آمدن کیقباد به استخر پارس

به نام خداوند خورشید و ماه
که او داد بر آفرین دستگاه
خداون بی یار و انباز و جفت
ازو نیست پیدا و پنهان نهفت

در نوبت‌های گذشته شنیدید که سپاه ایران به رغم دلاوری‌های پهلوانان و گردانش از تورانیان شکست خورد و در این میان پادشاه جوان ایران نوذر، پسر منوچهر در بند شد و به دست افراسیاب پسر پادشاه توران، پشنگ، به قتل رسید. لیکن ایرانیان با دلاوری کشواد، پهلوان ایرانی و همراهی و همدلی اغریرث برادر افراسیاب اسرای ایرانی را که افراسیاب در ساری به بند کشیده بود آزاد کردند. افراسیاب که در ری نشیمن اختیار کرده و زمام امور را به دست گرفته بود، برادرش اغریرث را به جرم همدستی با ایرانیان کشت و اکنون که ایران بی‌پناه و بی‌پادشاه است قسمت‌هایی از این خاک عزیز نیز در دستان اهریمنی افراسیاب تورانی در اشغال است. حال بشنوید شرح حال جانشینی نوذر را:
پس از کشته شدن پادشاه ایران، نوذر، به دست افراسیاب، زال که پسران نوذر یعنی توس و گستهم را سزای شاهی نمی‌دید، قارن و تنی چند از پهلوانان را در جستجوی فردی شایسته روانه کرد. اینان در جستجوی خویش کسی را سزاوارتر از زو، پسر تهماسب نیافتند. پس زو را که پیرمردی هشتاد ساله بود بر تخت نشاندند. زو که مردی نیک ‌نهاد و یزدان پرست بود نیکویی‌های فراوان کرد لیکن در ایام پادشاهی او خشکسالی نیز به ایران زمین روی آورد و سپاه به تنگ آمد. زو با سپاه توران صلح کرد و مرزی مشخص شد تا طرفین از آن تجاوز نکنند. بدین گونه پنج سال گذشت. پنج سالی که در سایه پادشاهی زو تهماسب به دور از جنگ و غارت سپری شد. اما با پایان یافتن عمر زو، این صلح ناپایدار نیز دوام چندانی نیاورد.
با مرگ زو، گرشاسپ پسر او به پادشاهی ایران رسید. افراسیاب که از پس کشتن برادرش اغریرث از چشم پدر نیز افتاده بود و تاج و تخت را نیز دور از دسترس می‌دید، به اشاره پدرش، پشنگ، سپاه را از جیحون به خاک ایران کشید و تا ری پیش آمد. در این گیر و دار گرشاسپ نیز درگذشت و تورانیان این واقعه را فرصتی یافتند تا باز به خاک ایران دست درازی کنند. افراسیاب با لشکری گران و بی‌شمار خاک ایران را درنوردید. از آن سو خبر به زال رسید و برخی او را ملامت کردند که:
پس سام تا تو شدی پهلوان
نبودیم یک روز روشن روان
زال که ایام کهنسالی را سپری می‌کند، رستم را شایسته و سزاوار پهلوانی و نام‌آوری در سپاه ایران می‌شناسد، اما هنوز او را که سن و سال چندانی ندارد کم تجربه و ناآزموده می‌داند و نمی‌تواند او را به جنگ گسیل دارد. رستم اما ضمن برشمردن دلاوری‌هایش در کوه سپند و رزمش با پیل سپید خود را آماده نبرد می‌خواند:
کنون گر بترسم ز پور پشنگ
نماند ز من در جهان بوی و رنگ
زال لیکن در دل از افراسیاب بیم دارد. چرا که او را اژدهایی مهیب می داند. اما رستم پدر را دلداری می‌دهد و خود را پهلوانی دلیر معرفی می‌کند که تنها سلاح در خور و اسب شایسته ندارد. زال گرز معروف پدرش سام را به رستم می‌دهد اما فراهم کردن اسبی که تاب تحمل رستم را داشته باشد دشواری بزرگی است. رستم چنان پهلوان پیل تنی است که هیچ اسبی را تاب و توان سواری دادن به او نیست. روزی در صحرا مادیانی تیز پا می‌بیند که با کره اسبی عجیب و سهمگین تاخت می‌کند. رستم را کره اسب خوش می آید، کمند را آماده می‌کند تا آن را به بند آورد، اما چوپان پیری نصیحتش می کند که از این اسب درگذرد که این اسبی چموش و وحشی است و رخش نام دارد و مادرش نیز چون شیری از او حمایت می‌کند. رستم لیکن غره به زورآوری و جوانی‌اش کمند کیانی را تاب داده سر کره اسب را به بند می‌آورد و مادرش را نیز با مشتی به خاک می‌افکند چنان که مادیان بیچاره از جا برجسته و راه فرار در پیش می‌گیرد. رستم بر پشت رخش می‌نشیند و برای نخستین بار اسبی را می‌یابد که تاب پهلوان را دارد. چوپان نیز در ازای رخش بهایی نمی‌خواهد.
چنین داد پاسخ که گر رستمی
برو راست کن روی ایران زمی
مرین را بر و بوم ایران بهاست
برین بر، تو خواهی جهان کرد راست

زال لشکری عظیم آماده نبرد با افراسیاب فراهم ساخت و در حالی که پیشانی سپاهش را به رستم سپرده بود از زابل به قصد جنگ بیرون شد. افراسیاب نیز با لشکری فراوان به استقبال نبردی سخت شتافت. دو لشکر در دو فرسخی یکدیگر خیمه زدند. پس زال جهان‌دیدگان سپاه ایران را بخواند و با ایشان گفت که ملک ایران بی‌پادشاه شایسته نیست:
شهی باید اکنون ز تخم کیان
به تخت کی‌ای بر کمر بر میان
زال ایشان را به کیقباد نوید داد که از نوادگان فریدون است و در البرز کوه ماوا دارد. پس باید او را یافته تاج بر سرش نهاده و پادشاهش بنامند. این ماموریت خطیر نیز بر عهده رستم خواهد بود تا کیقباد را بیاید و بیارد.
رستم جوان رخش را زین کرده به سوی البرز شتافت. لیکن در میانه راه با قسمتی از سپاهیان توران درگیر شد و آنان را به ستوه آورد و خود به راهش ادامه داد. افراسیاب چون از این درگیری آگهی یافت یکی از سردارانش به نام قلون را با جمعی از دلیران سپاه روانه کرد تا راه برگشت بر این پهلوان ناشناس ببندند. از آن سو رستم چون به البرز کوه رسید و قباد را یافت و پیغام زال را به او رسانید، از خوابی که دوش قباد دیده بود آگاه شد و او را مژده تاج کیانی داد. قباد و کسانش به همراه رستم بر پشت زین نشستند و آهنگ سفر کردند. لیکن راه بازگشت را بسته یافتند و قلون با سپاهی از تورانیان را در برابر دیدند. رستم قباد را از درگیری دور داشت و خود یک تنه به دشمن حمله برد.
دل و گرز و بازو مرا یار بس
نخواهم جز ایزد نگهدار کس
رستم مستقیم به سراغ قلون رفت و او را چون پر کاهی از زین برداشت و بر زمین زد. سپاه توران که چنین دیدند هزیمت پیش گرفتند و رستم، کیقباد را شبانه نزد زال آورد. و چنین بود که کیقباد تاج کی‌ای بر سر نهاد.
با تاج بر سر نهادن کیقباد، سپاه ایران را توش و توان مضاعف گشت و بیش از پیش آماده نبرد با متجاوزان تورانی شدند. سپاه ایران با پهلوانان و سردارانی چون مهراب، قارن، گستهم و کشواد، و یل تنومندی چون رستم، در حالی که از پس کیقباد و زال نیز روانه شده بودند به حرکت درآمد و به دشت نبرد رسید. دو لشکر ایران و توران به هم درآویختند و در این میان قارن دلیری‌ها و پهلوانی‌های بسیار کرد و در نبردی شماساس گرد تورانی را شکست داد و او را کشت. این واقعه بر سپاه توران بسیار گران افتاد. دلاوری های قارن روحیه مضاعفی به لشکر کیقباد بخشید. لیکن رستم جوان را سودای دیگر است. او نیز از تماشای رزم قارن به هیجان آمده و روح جوانش در اشتیاق نبرد پر‌پر می‌زند. پس به سوی زال رفته و از او نشانی افراسیاب را می‌پرسد تا بر او دست یافته و فرمانده سپاه توران را خوار و ذلیل در پای کیقباد افکند. زال که سخنان خام رستم را می‌شنود، هراسناک شده او را از افراسیاب برحذر می‌دارد:
که آن ترک در جنگ، نر اژدهاست
دم آهنج و در کینه ابر بلاست
رستم اما بیم به دل راه نمی‌دهد و به تاخت به میدان نبرد پای می‌گذارد. افراسیاب چون رستم پیلتن را می‌بیند از پهلوانان سپاهش نام آن کودک نوبالغ را می‌پرسد و آنان هویت فرزند زال را بر او آشکار می‌کنند.
به پیش سپاه آمد افراسیاب
چو کشتی که موجش برآرد ز آب

رستم که می‌خواهد افراسیاب را زنده نزد قباد بیاورد، کمربند سالار تورانیان را به یک دست گرفته او را از پشت زین بلند کرده و قصد بازگشت دارد که کمربند از فشار پنجه او و وزن افراسیاب دوام نیاورده از هم می‌گسلد و افراسیاب بر زمین می‌افتد. سپاه توران به سرعت گرد او را گرفته و از میدان به در می‌برند. رستم اما تمام تاسفش از این است که چرا افراسیاب را زیر بغلش نزده تا چنین از دستش بدهد. افراسیاب از مهلکه می‌گریزد و سپاه ایران که دشمن را بی‌سالار و فرمانده می‌بینند به قلب لشکر توران زده در چشم بر هم زدنی شکستی سخت بر آنان وارد می کنند و تورانیان که شرایط را مساعد نمی‌بینند تا مرز جیحون عقب‌نشینی می‌کنند.
پس از ضرب شصتی که افراسیاب از رستم چشید سپاه توران مجبور به عقب نشینی شد. چند روزی دو سپاه بدون درگیری در مقابل یکدیگر صف بستند. عاقبت افراسیاب نزد پدرش پشنگ رفته و ماجرای درگیری‌اش با رستم را شرح داد. او رستم را این‌گونه توصیف می‌کند:
سواری پدید آمد از پشت سام
که دستانش رستم نهادست نام
تو گفتی که از آهنش کرده‌اند
به سنگ و به رویش برآورده‌اند
افراسیاب که خود را مردی دلیر می‌داند پیش پدر اعتراف می‌کند که در برابر رستم تاب مقاومت ندارد و او را از شگفتی‌های جهان می‌خواند. به عقیده افراسیاب با چنین دلاوری راهی برای پشنگ و تورانیان نمی‌ماند جز آنکه از در آشتی با کیقباد درآیند و جنگ و کین‌خواهی را یکسره به سویی نهند.
پشنگ چون از زبان پسرش افراسیاب حکایت نبرد را شنید و یقین کرد از پس سپاه ایران برنخواهد آمد، فرستاده‌ای نزد کیقباد روانه کرد به همراه نامه‌ای آشتی‌جویانه تا از آسیب بیشتر در امان بماند و پیشنهاد داد که بر همان قرار که فریدون جهان را بر پسرانش بخش کرده بود، ماوراء رود جیحون خاک توران باشد و تجاوز از این مرز را هیچ یک روا ندارند. کیقباد چون نامه پشنگ را خواند و از قصدش آگاه شد، این قرار را پذیرفت و در پاسخ رستم که می‌خواست امروز که روزگار سیاه بختی تورانیان است کارشان را یکسره کند، گفت هیچ چیز بهتر از صلح و داد نیست. الغرض کیقباد با پشنگ از در آشتی درآمد و لشکر را خلعت و خواسته داد و قصد بازگشت کرد.
راه و رسم پادشاهی کیقباد پس از انجام صلح بسط آبادانی و عدالت است. اما سرانجام زمانه کیقباد نیز به سر آمد و نوبت پادشاهی به فرزندش کی کاووس رسید.

 

زمان بارگذاری کتاب گویا:

19/08/1389 21:30

صدابردار کتاب گویا:

خانم همتي,

گروه توليد کننده کتاب گویا:

گروه فرهنگ و ادب و هنر

دسته بندی اثر مرجع کتاب گویا:

کتاب چاپ شده

:ناشر اصلی کتاب گویا

انتشارات علمي و فرهنگي

عنوان قطعه مرجع کتاب گویا:

شاهنامه فردوسي

گوينده کتاب گویا:

فاطمه رکني, غلامعلي اميرنوري,

تهیه کننده برنامه اصلی کتاب گویا:

شهناز دهکردي,

تهیه کننده اینترنتی کتاب گویا:

محسن حکيم معاني

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

روایی

0

0%

قطعه ای از کتاب گویا را بشنوید ... 2':28"
دریافت صدای کل کتاب گویا

121':01"

 
  • فصل 1

    12':35"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 2

    19':30"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 3

    12':05"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 4

    6':37"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 5

    24':20"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 6

    11':32"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 7

    16':35"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 8

    12':42"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 9

    15':51"

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 10

    10':43"

    کیفیت صدا:
     
 

ایمیل شما:

email icon