no related item

شنونده: 276
دریافت: 355
بازدید: 2616

نویسنده کتاب گویا:

محسن عباسي,

تنظیم کننده کتاب گویا:

محسن عباسي

نمايش روز

شتر دیدی ندیدی

پدر که در بستر بیماری منتظر مرگ بود، پسرانش را صدا می زند تا وصیتش را به پسرانش بگوید.

هر گاه بخواهند کسی را تهدید کنند که سر مکتومی را فاش نکند به او می‌گویند «شتر دیدی ندیدی» یعنی «دیده» را «نادیده» بگیر و مثل اینکه واقعه‌ای رخ نداده و چیزی را ندیدی ازآن درگذرو آنرا فراموش کن و گرنه برای تو خالی از ضرر و رحمت نخواهد بود. اما ریشه تاریخی آن.
نزار بن معد کربی بن عدنان را در سلک اجداد پیامبراسلام بشمار آورده‌اند و برخی از مورخان اسلامی را جد دهم پیامبر نوشته‌اند. اعراب شمالی بخصوص بین‌ قحطان و یمنی‌ها بدین نسبت بر اعراب جنوب تفاخر می‌کنند. نزار سه پسر داشت باسامی مضر، ربیعه و ایاد که هر کدام در هوش و فراست و جودت ‌طبع یگانه زمان بوده‌اند. نازک‌ بینی و باریک ‌بینی این سه برادر در درک و تشخیص مطلب تا بحدی بود که که هر چیزی از نظر تیزبین آنان می‌گذشت از اثر، پی به مؤثر می‌بردند و علل و جهات وجودی آن چیز را استنباط می‌کردند.
آورده‌اند که آن سه برادر چون مدارج تحصیل دانش را در حد مقدورات عصر و زمان طی کردند پدر را دریغ آمد که آن سه خلف صدق چون آب راکد در مأمن و مکمن خویش بمانند و علوم اکتسابی را با سیر آفاق و انفس و از رهگذر تجارب و مشهودات عینی بمرحله تکامل نرسانند. پس فرمان داد که از شهر و دیار خویش خارج شوند و مدتی را بسیر و سفر بپردازند. برادران امتثال امر پدر کردند و طریق یمامه و بحرین را در پیش گرفتند. در اثنای سفر به ساربانی برخوردند که دنبال شتر گمشده‌اش می‌گشت و از آنان نیز پرس و جو کرد. مضر گفت: مثل اینکه شتر تو از یک چشم کور بود. ساربان جواب داد: بلی یک چشمش کور است. ربیعه گفت: بنظر می‌رسد که یکی از دندانهایش هم شکسته باشد. ساربان تصدیق کرد. ایاذ گفت: ظاهرا یک پایش هم لنگ بوده است. ساربان‌پاسخ داد: آری‌همینطوراست. سپس آن به سه به ساربان گفتند: از همین راهیکه ما آمده‌ایم برو تا بمقصود برسی. ساربان با آنها خداحافظی کرد و از طریقی که آنها نشان دادند بدنبال شتر گمشده رفت ولی هر چه بیشتر رفت بیشتر مأیوس شد و اثری از شتر نیافت. ناگزیر پس از طی مسافتی بازگشت و دوباره از آن سه برادر نشانی را خواست.
مضر پرسید: مگر بار شتر تو روغن و شهد نبود؟ گفت چرا. ربیعه سوال کرد: مگر کنیزی هم بر روی شتر سوار نبود؟ ساربان با خوشحالی گفت: آری چنین است. ایاذ انگشت بر شقیقه گذاشت و پس از لحظه‌ای تفکر گفت: بگمان من آن جمیله باردار هم بود، اینطورنیست؟ ساربان بیچاره که از کثرت تعجب وحیرت چیزی نمانده بودکه شاخ در بیاورد جواب داد: اتفاقا همینطور است پس در اینصورت برای من تردیدی باقی نمانده که شتر مرا شما دیدید و از نشانی آن خبر دارید.
هر چه برادران سوگند خوردند که ما شتر را ندیده‌ایم و از روی فراست و دفت‌ نظر آن علائم و نشانیها را گفتیم سودی نبخشید و ساربان از آنها نزد حاکم وقت «افعی جهرمی»‌ شکایت برد.
حاکم پس از بازجوئی و با توجه به نشا‌نیهای مشخصی که از آنها شنید جرم و گناهشان را مسلم دانست و دستور داد آنها را بزندان انداختند. برادران در زندان یکدیگر را ملاقات کردند و از اینکه هوش و فراست ذاتی بلای جانشان شد
و چنین گرفتاری و دردسر برای آنها فراهم کرد از بخت و اقبال خود نالیدند. ‌مضر برادر ارشد که بیش از ربیعه و اباد ناراحت شده بود در نهایت عصبانیت به برادرانش گفت: با آنکه ما شتر ندیدیم و بحکم فراست چنان دریافتی کردیم باین مصیبت گرفتار شدیم. یادتان باشد از این به بعد حتی اگر شتر دیدید، ندیدید! زیرا در این دور و زمانه «ندیده » را «دیده» تلقی می‌کنند، پناه بر خدا اگر دیده باشیم...!
باری، ‌چند روزی از زندانی‌شدن سه برادر نگذشته بود که ساربان مذکور شتر گمشده‌اش را پیدا کرد و در نزد حاکم از تهمت و بهتانیکه به آن بیگناهان زده بود معذرت خواست.
حاکم آن سه برادر را آزاد کرد و چون آثار نجابت و اصالت در ناصیه آنان مشاهده کرد برای ایشان خانه‌ای در حریم حرم خود تعیین کرد و بهنگام فراغت با ایشان صحبت می‌داشت و اختلاط می‌کرد.
روزیکه بر سر نشاط بودند به تقریبی سخن شتر گمشده بمیان آمد و حاکم راجع بنشانی هائی که از شتر نادیده داده بودند از آنان استفسار کرد. مضر گفت: از راهیکه آمده بودیم علفهای طرف راست جاده چریده شده بود ولی علفهای جانب چپ جاده دست نخورده و برپای ایستاده. لاجرم چنین دانستم که شتر را یک چشم کور بود که جانب چپ جاده را ندیده و آن قسمت از علفها سالم مانده است.
ربیعه گفت: شتر را عادت بر اینست که بوته علف را بادندانهایش یکجا از بیخ برمی‌کند و می‌خورد ولی چون در بوته‌های علف کنار جاده نقصان دندان در علف خوردن ظاهر بود پنداشتیم که یکی از دندانهای شتر باید شکسته باشد. برادر کهتر یعنی ایاد بعرض رسانید که در مسیر راه جای دو دست و یک پای شتر در حین راه رفتن عمق و فرورفتگی داشت ولی یکی از پاها را بزمین می‌کشید. از آن کشش معلومم شد یک پای شتر لنگ است که آهسته بر زمین می‌نهادند و بر می‌داشت.
بار دیگر برادر ارشد راجع ببار شتر بسخن آمد:
از هجوم مگس تفرس شهد کردم و از تراکم مورچه‌هادانستم که یک لنگه دیگراز بار شتر روغن بوده است. ربیعه گفت: اینکه تشخیص دادم کنیزی بر شتر سوار است از آنجهت بود که در مسیر راه که ساربان شتر را خوابانیده بود اثر بول و غایط دیدم و بسببی که اخلاقاً جای توصیف نیست دانستم که آن اثر از زن است نه مرد. اما چرا گفتم آن زن کنیز بود نه آزاد، بدان سبب است که زنان آزاد را اگر در مسیر راه قضای حاجتی پیش آید بکناری دور از انظار می روند تنها کنیزانند که مشکلات زندگی و بندگی بویژه دیو شهوت صاحبان قید شرم و آزم را از دست و پایشان باز میکند و از قضای حاجت در کنار بار شتر پروا ندارد ایاد یعنی برادر کوچکتر که بر حمل و بارداری کنیزک حکم داده بود اظهار داشت معمولا آدمی «چه زن وچه مرد» وقتیکه از زمین برمی‌خیزد بحکم ضرورت فقط یک دست را بعنوان نقطه اتکاء بر زمین می گذارد و بلند می‌شود ولی چون در آن محل که ساربان شتر را خوابانیده بود اثر کف دودست دیده شده است لذا استنباط کردم که آن کنیزک باید حامله و باردار بوده باشد.
تشریح و توصیف این دلائل بهت و حیرت حاکم را دو چندان کرد و در تعظیم و تکریم آنان بیشتر کوشید. همواره پای صحبت آنان می‌نشست و هر روز برای آنها تحف و هدایای می‌فرستاد. قضا را روزی فرمان داد قدحی شراب و ظرفی بره بریان برای آنان بردند و خود در پشت دیوار اطاق از روزنه‌ای گوش برگفتارشان داشت تا ببیند راجع بپذیرائی امروز و احیانا کیفیت شراب و بره چه می‌گویند. برادران مضرپس از صرف غذا و نوشیدن شراب غافل از استراق‌سمع حاکم سفره دل را گشودند و بگفت و شنیدپرداختند. مضر گفت: فکر می‌کنم تاکستانی که انگور این شراب از آن بدست آمده قبلا گورستان بوده است. ربیعه گفت: اتفاقا این بره هم از پستان مادرش شیر نخورده و گمان آنست که با شیر سگ چوپان پرورش یافته باشد. ایاد سری باطراف گردانید و چون مطمئن شد جز او و برارانش کسی دیگر در اطاق نیست رو به برادران کرد و گفت: اگر غلط نکنم پدر جناب حاکم هم آشپز یا شاگرد آشپز بوده است نه حاکم سابق…..!
افعی جهرمی که حسن تشخیص آنان را درباره ساربان و شتر گمشده علانیه دیده بود هماندم بخانه رفت و بیدرنگ باغبان را طلب داشت و از خاک تاکستان پرسید. باغبان جواب داد: این باغ که امروز بصورت تاکستانی بزرگ در آمده قبلا گورستان مترو که بوده است که چون دیگر اموات را در آن دفن نمی‌کردند پدرتان فرمان داد این زمین وسیع را بلا استفاده نگذارم. منهم بطوریکه می‌بینید آنرا تاکستان کردم و اکنون از انگور و شرابش بهره‌مند می‌شوید. حاکم باغبان را مرخص کرد و چوپان را خواست تا حقیقت بره را بگوید. چوپان عرض کرد: چون بره بدنیا آمد مادرش را گرگ خورد و مقارن همان ایام سگ گله زائید. من بره مادر مرده را با شیراین سگ بزرگ کردم و اینکار در گله‌های چوپانی بی سابقه نیست. نوبت بمادر حاکم رسید، افعی جهرمی مادر را طلبید و هشدار داد که اگرحقیقت قضیه را بدون کم و کاست بگوید در امان خواهد بود. مادر حاکم که چاره جزاقرار و اعتراف نداشت جواب داد: فرزندم، راستش را بخواهی، شوهرم که قبل از توحاکم این منطقه بود یکسال قبل از تولد تو تصمیم بسیر و سفر گرفت و چند ماهی از ما دور شد. درآن ایام که غرور جوانی و شهوت در این منطقه حاره برمن بود دیدم، مست از باده هوس با او در آمیختم و نتیجه این شد که تو بوجودآمدی تاکنون جز من و خدایم هیچکس ازاین سر مکتوم آگاه نبود. متحیرم که از کجا دانستی و چگونه بر این راز سر به مهر واقف شدی؟ حاکم چیزی نگفت و بامدادان بسراغ سه برادر رفت و بتقریبی ماجرای استراق‌سمع را بمیان آورد. جوانان چاره جز اظهار حقیقت ندیدند و ابتدا برادر ارشد لب بسخن گشود و گفت: حضرت حاکم بهتر می‌داند که کیفیت شراب و حاصل میگساری و باده‌نوشی نشاط و سرمستی است در صورتیکه از شراب مرحمتی چون چندجامی نوشیدم حالت تأثر و افسردگی دست داد و غم و غصه بردل و جانم مستولی گردید. نتیجه‌این خلاف خاصیت شراب‌ را جز این نمی‌توان تعبیر کرد که تاکش‌ درخاک گورستان پرورش یافته باشد. ربیعه گفت:‌ گوشت بره بریان معمولا لذیذ و مطبوع است و بذائقه آدمی لذت می‌بخشد در حالیکه از گوشت این بره چون لقمه‌ای تناول شد نه تنها لذیذ نبود بلکه لعابی در دهانم جمع شد و مزاحم را منقلب و مشمئز ساخت. در دلم گذشت که این بره باید شیر سگ خورده باشت که گوشتش مأکول و گوارا نیست.
برادر سوم یعنی ایاد با حالت خجلت و انفعال سربه زیر انداخت و عرض کرد:‌ در طول مدتی که افتخار مصاحبت دارم کمتر اتفاق افتاد که جضرت حاکم از مهمات امور بحث فرمایند دراین مدت هر چه استماع افتاد چیزی بغیر از حکایت آش و نان و خورش نبود.
اگر در این تشخیص از چاکر مخلص ترک ادب و جسارتی سر زده باشد با نهایت شرمندگی پوزش می‌طلبم و عذر تقصیر می‌خواهم…. حاکم بیچاره که تا آنموقع نمی‌دانست ریشه‌اش از خمیراست نه سریر و پدرش مطبخی زاده است نه اشراف‌زاده، از آنان خواست که این راز بسته را تا زمانیکه او زنده است مکتوم بدارند و نزد کسی فاش نکنند. ضمنا هر سه برادر هوشمند را مورد کمال تفقد و نوازش قرار داد و بگفته قاضی احمد غفاری «نصفی از ملک خود بایشان واگذاشت و بهر کدام از حرم دختری داد و عذرخواهی بسیار کرد».
باری؛ غرض از تحریراین مقالت همانطوری که مذکور افتاداینست که دانسته شود عبارت «شتردیدی ندیدی» از این واقعه و شتر موصوف ریشه گرفته و رفته رفته بصورت ضرب‌المثل در آمده است.

 

زمان بارگذاری کتاب گویا:

24/08/1388 10:0

گروه توليد کننده کتاب گویا:

گروه فرهنگ و ادب و هنر

دسته بندی اثر مرجع کتاب گویا:

برنامه رادیویی

تهیه کننده اینترنتی کتاب گویا:

زهره سطوت

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

نمایشی

0

0%

قطعه ای از کتاب گویا را بشنوید ... 0':48"
دریافت صدای کل کتاب گویا

29':31"

 
 

ایمیل شما:

email icon