no related item

شنونده: 102
دریافت: 808
بازدید: 1276

نویسنده :

مجيد هوشنگي, محمديوسفي, مهدي عاصمي,

کارگردان کتاب گویا:

*

نمايش شخصيت ها(قسمت هفده)

حکایت های شنیدنی

مجموعه کتاب‌های «حکایت‌های شنیدنی» بخشی از زندگی‌نامه علمای بزرگ شیعه است که در هر فصل ویژگی‌های اخلاقی و حکایت‌های ایشان روایت می‌شود.

"سیدعباس فرهمند پور"

مرحوم سید عباس فرهمند پور (حسینی) در سال 1279 هجری شمسی در شهر تهران و در خانواده ای مذهبی چشم به جهان گشود. جدش، حکیم مظفر، از بزرگترین حکما و طبیبان عهد قاجاریه به شمار می رفت.آقا سید عباس در همان دوران کودکی پدر خود را از دست می دهد.وی چگونگی از دست دادن پدرش را این گونه بیان می کرد:« پدرم در مقابل مجلس مغازه داشت. در زمان مشروطه، هنگامی که مجلس را به توپ بستند، در اثر ترکش گلوله های توپ، مغازه اش خراب شد و به رحمت خدا رفت.»آقا سید عباس بعد از این واقعه تحت تربیت مادرش که زن مکرمه ای بود، رشد می یابد. وی درباره ی ویژگیهای مادر بزرگوارش چنین می گفت:« مادرم خیلی حواسش جمع بود که لقمه ی حرام و شبهه ناک به ما ندهد و برای این که دستمان جلوی دیگران دراز نشود. هر از چند گاهی یکی از وسایل منزل یا طلا و جواهرات را می فروخت و زندگی ما را اداره می کرد.مادر ایشان از همان کودکی عشق به اهل بیت علیهم السلام و مخصوصاً امام حسین علیه السلام را به فرزندانش آموخته بود؛ به گونه ای که به هنگام ایام عاشورا، متکا را از زیر سر بچه ها برمی داشت و آن ها را روی زمین می خوابانید و می گفت: مگر بچه های سید الشهدا تشک و متکا داشتند؟در اثر همین تربیت ها بود که آقا سید عباس در همان سنین کم، شیفته و دلباخته ی امام حسین علیه السلام شد.در جای دیگری هم در تعریف از مادرش می فرمود: « مادرم همیشه برای سید الشهدا گریه می کرد.»و همین عوامل سبب شده بود که این شعر زمزمه ی آقا سید عباس شود:"من مهر حسین با شیر از مادرم گرفتم روز اول کامدم دستور تا آخر گرفتم"
ایشان می فرمود: « مادرم یک سال تمام شب های جمعه از امام زاده سید نصرالدین در محله ی پاچنار، پیاده به حرم حضرت عبدالعظیم علیه السلام می رفت تا ما را که سه برادر بودیم، به سربازی نبرند.
همین طور هم شد و هیچ کدام از ما را نبردند.»آقا سید عباس در مورد سربازی نرفتن خود نیز می گفت:« وقتی مرا به همراه عده ای برای سربازی بردند، به ما گفتند باید دست در گلدانی که آن جا بود بکنیم.
اگر سرباز در می آمد، می پذیرفتند و اگر غیر از آن در می آمد، رها می کردند. نوبت من که شد، وقتی دست در گلدان کردم و در آوردم، تا آن شخص دید که سرباز در نیامده، لگدی به من زد و گفت: برو. نفر بعدی من که دست کرد، سرباز درآمد.»
در اوایل سال 1350، ایشان تصمیم به مسافرت به قم و زندگی در این شهر مقدس می گیرد، خود در مورد آمدن به قم چنین می گفت: « من روایات زیادی در مورد فضیلت قم خوانده بودم و علاقه ی زیادی برای آمدن به قم در من بود. روزی آیت ا... بافقی به من گفت: شما دیگر حرام است تهران بمانی! بیا و قم زندگی کن.»البته دوستی ایشان با مرحوم آقا فخر تهرانی و وجود حضرت آیت الله بهاء الدینی نیز از عوامل موثر دیگری بود که آقا سید عباس را به قم کشاند.به همین دلیل وقتی به قم می آید، خانه ای در نزدیکی حسینیه ی آیت الله بهاء الدینی می خرد تا به راحتی بتواند در نماز جماعت و مراسم های آقا شرکت کند. بعد از فوت آیت الله بهاء الدینی، به سفارش دوستان، خانه ای در بلوار امین تهیه می کند و تا آخر عمر در آن جا می ماند.پس از آماده شدن مقدمات سفر کربلا، شور و حال خاصی در وجود آقا سید عباس پدید آمده بود ودیگر طاقت ماندن نداشت؛ زیرا می دانست گمشده ی اودر کربلا یافت خواهد شد. به همین دلیل، خود را از هر چه تعلقات دنیایی بود، رها ساخت و مقداری از اموالش را به شاگردان بخشید و بقیه را نیز تبدیل به طلا کرد و همراه خود به کربلا برد.ایشان رفتن به کربلا را با همسرش مطرح می کند، ولی با جواب منفی او مواجه می شود؛ چرا که زمان برگشت در این سفر مشخص نبود.آقا سید عباس در این دو راهی رفتن و ماندن، کعبه ی دل را انتخاب می کند و به ناچار از همسرش جدا می شود.سفر کربلا بزرگ ترین سفر آقا سید عباس بود که سرآغاز آشنایی با علمای بزرگ شد. ایشان از این دوران که نزدیک شش ماه طول کشید، خاطرات فراوانی نقل می کرد که همه ی آن ها نشان دهنده ی عنایات حق تعالی و امامان معصوم علیهم السلام به ایشان برای شروع سازندگی و رشد معنوی در وجودش بود.
در طول این چند ماه، علاوه بر یادگیری مقداری دروس حوزوی، با علمای بزرگی همچون: مرحوم سید ابوالحسن اصفهانی، مرحوم سید محمد اصفهانی ( معروف به کمپانی) و علامه امینی نیز مأنوس می شود، تا جایی که ایشان اجازه نامه ای برای تعیین و مصرف خمس از مرحوم سید ابوالحسن می گیرد.ایشان از جمله کارهایی که در کربلا انجام داده بود، به تصحیح رساله ی آیت الله سید ابوالحسن اصفهانی و جمع آوری دیوان مرحوم غروی اشاره می کرد. سرانجام در شب هفتم محرم سال 1423 هـ.ق آقا سید عباس دعوت یار را لبیک گفت و بعد از سالها عشق حسینی، در زمره ی حّداث الحسین علیه السلام قرار گرفت و بدن مبارکش در باغ بهشت به خاک پر برکت قم سپرده شد.


"کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی"


مرحوم کربلایی یادگار مادری به نام بتول بود که در خوی مردانگی و دلیری، شهرت زیادی داشت. شاید یکی از وجوه رشد فرزند، در این سلوک پر از مرارت و ملامت، همان مادر رشید و نترس تهرانی بود، که توانست رمز عاشق بودن و حیدری زیستن را با شیره جانش، در کام این بچه بچشاند.پدرش علی اصغر نام داشت؛ و از کاسب های قدیمی تهران بود. "کل احمد آقا"، همیشه برای وی طلب مغفرت می کرد و دیگر هیچ نمی گفت. "کل احمد آقا"، در اصل بزرگ شده محله پاچنار، حوالی میدان اعدام بود؛ و رسم و راه زندگی را در همان کوچه و پس کوچه های تهران قدیم آموخت.گاهی که "کل احمد آقا"، از ایام کودکی و خاطرات آن دوران تعریف می کردند، دریافته می شد که عهد نوجوانی را بسیار پر انرژی و جسورانه سپری کرده اند، و در کودکی کردن و به قولی شیطنت های عهد شباب، گوی سبقت را از همه همزادان خویش ربوده و در این وادی، اسم و رسمی به هم زده بودند."کل احمد آقا" در خصوص این جریان نهفته می فرمودند: «چهار ساله بودم که وقتی با پدر و مادرم به دیدن دسته عزاداری حضرت سید الشهدا علیه السلام می رفتیم، به محض دیدن دسته، علم و کتل امام حسین علیه السلام، دیگر خودم را گم می کردم از همان طفولیت، اسم امام حسین علیه السلام دلم را با خود می برد و چیزی را به شیرنی امام حسین علیه السلام نمی شناختم.همیشه در بین دسته عزاداری گم می شدم. شبی نبود که پدر و مادرم در میان کوچه و بازار به دنبالم نگردند. اصلاً قوت و اراده ای در خود نمی دیدم. دسته که می رفت من هم می رفتم.» اما هنوز این محبت، در کنار آن چموشی ها و ناسازگاری ها جهتی نداشته و به بلوغ شایسته خود نرسیده بود.نخستین استاد و رهبر "کل احمد آقا"، بنا بر آنچه از آن یاد می کردند، روحانی جلیل القدری به نام سید یحیی سجادی بود. بزرگی که از او کمتر یادی به میان آمده است. "کل احمد آقا"، شروع حرکت خویش را به واسطه عنایت و نَفَس ولایتی ایشان دانسته و در این خصوص می فرمودند: « پانزده ساله بودم که شبی، عمویم دستم را گرفت و به مسجد سید عزیزالله برد. ماه رمضان بود و روحانی بسیار خوش منظری به نام سید یحیی در آنجا منبر می رفت.در همان شب اول که پای منبر او نشستم، کار تمام شد و مُهر جنون را بر پیشانی من کوبیدند.هر کلامی که از دهان سید یحیی بیرون می آمد، وجود مرا به آتش می کشید. آن لحظه ای که سخن می گفت، مرا در پای منبرش می سوزاند. آقا سید یحیی، سوختن را به من آموخت؛ و در اصل، او بود که مرا راه انداخت.»
« وقتی سید به رحمت ایزدی واصل گشت، بازار تهران مثل روز عاشورا تعطیل شد؛ و جمیع اهل بازار و کسبه و طلاب، برای تشیع جنازه وی آمده بودند.
در میان تشییع جنازه، پرده ها کنار رفت و سید را در عالم معنا مشاهده کردم که هیچ اعتنایی به این جمعیت نداشت.
بعد سید سرش را بلند کرد و گفت: این جماعت را می بینی؟ اینها فقط دنبال دنیای خودشان هستند. و سپس دوباره سرش را به زیر انداخت.»

امین الضرب به خاطر اعتمادی که به شیخ محمود داشت او را وصی خود و همسرش قرار میدهد و پس از فوت آنها، شیخ محمود نیز عبدالکریم را وصی خود قرار داد .
جناب شیخ از این مسئله بسیار ناراحت بود و پس از فوت پدر، با پیدا شدن وصیتنامه ای که پدرشان برادر دیگرش را وصی قرار داده بود خوشحالی به او باز گشت.
مادر ایشان نیز زن متدینه ای بوده و جناب شیخ درباره او میفرمود:
«مادرم به شوهرش (پدرم) علاقه ی بسیاری داشت به گونه ای که وقتی پدرم در کوچه می آمد، می گفت: بروید در را باز کنید، پدر تان دارد می آید. »


"شیخ عبدالکریم حامد"

مرحوم شیخ عبدالکریم حامد در سال 1301 هجری شمسی در قزوین چشم به جهان گشود. پدر ایشان، شیخ محمود حامد، یکی از شاگردان مرحوم شاه آبادی بود که به عنوان حسابدار و دفتر دار امین الضرب- وزیر مالیه ناصرالدین شاه- خدمت می کرد.امین الضرب به خاطر اعتمادی که به شیخ محمود داشت او را وصی خود و همسرش قرار میدهد و پس از فوت آنها، شیخ محمود نیز عبدالکریم را وصی خود قرار داد .جناب شیخ از این مسئله بسیار ناراحت بود و پس از فوت پدر، با پیدا شدن وصیتنامه ای که پدرشان برادر دیگرش را وصی قرار داده بود خوشحالی به او باز گشت.مادر ایشان نیز زن متدینه ای بوده و جناب شیخ درباره او میفرمود:«مادرم به شوهرش (پدرم) علاقه ی بسیاری داشت به گونه ای که وقتی پدرم در کوچه می آمد، می گفت: بروید در را باز کنید، پدر تان دارد می آید. »آن گونه که از صحبت های جناب شیخ مشخص می شد پدر ایشان فردی با سواد و عالم بوده که پس از فوت نیز کتابهای زیادی را به ارث می گذارد. ایشان می فرمود:«من عاقل تر از پدرم ندیدم و افراد کمی را به اندازه پدرم با سواد دیدم.»و می فرمود «یک روز جوجه ای کوچک در ناودان افتاده بود و ما هر کاری کردیم نتوانستیم آن را در بیاوریم تا این که پدرم، بنایی را آورد و آن جا را خراب کرد و جوجه را نجات داد.»و همچنین می فرمود:
«چون حیاء من زیاد بود و پیش پدرم شرم داشتم به حمام بروم در ماه مبارک رمضان تمام شب ها را بیدار بودم تا مبادا روزه ام با مشکل رو به رو شود و با خود می گفتم: شاید در خواب محتلم شوم و احتیاج به حمام پیدا کنم.»
یکی از دوستان ایشان می گوید: شیخ عبدالکریم می فرمود:
«برادر من دختری داشت که معلول بود و برای درمان دخترش هر کاری که می توانست انجام داده بود ولی فایده ای نداشت.
در آخر، پیش من آمد و از من درخواست کرد تا دعا کنم. من هم دعا کردم و پای دخترش خوب شد. بعد از مدتی یک روز از نردبان که بالا می رفتم افتادم و پایم شکست.
شیخ رجبعلی که به دیدنم آمد گفت:
چوب دعا کردنت را خوردی. می گویند: این به جای آن. حالا تو باید در خانه بمانی؛ زیرا مقدر شده بود آن دختر در خانه بماند و در کوچه و بازار نرود.
پس از آن، متوسل به امام رضا (ع) شدم و از خانه نشینی رهایی پیدا کردم. »
سرانجام عارف وارسته جناب شیخ عبدالکریم حامد پس از عمری تلاش در جهت آشنایی بندگان خدا با معبود خویش و تربیت شاگردان ممتاز با دیار فانی وداع گفت و در سال 1358 هجری شمسی به لقاء پروردگارش شتافت.


"شیخ محمد کوهستانی"


عالم ربانی و مجتهد مرحوم حاج شیخ محمد کوهستانی یکی از مشاهیر علما و مفاخر دانشمندان معاصر ما دارای کرامات باهره و معنویت فوق العاده و بسیار کم نظیر بوده است. وی در قریه کوهستان که در شش کیلومتری شهرستان بهشهر(اشرف) مازندران واقع است، متولد شده است و پس از طی مقدمات و سطوح در مازندران به مشهد مشرف شده و چند سالی در آنجا کسب فیض کرده آنگاه به نجف اشرف هجرت نموده و در درس آیت الله نایینی و آیت الله اصفهانی و دیگران حاضر شده و پس از وصول به مقام اجتهاد مراجعت به وطن کرده و هرچه مردم بهشهر و ساری خواستار شدند که شهر را محل سکونت خود قرار دهد نپذیرفته و نشستن در آن قریه دور از مفاسد شهر را اختیار و قلوب همه مردم شمال را مسخر زهد و ورع خویش قرار داده و همه وی را به نام "آقاجان" می خواندند.او واقعاً از مصادیق حقیقی علمای ربانی بود. منظرش انسان را به یاد اولیا و امامان معصوم علیهم السلام آورده و منطقش آدمی را به یاد خدا و قیامت می آورد.وی در ذی القعده 1391 مبتلا به کسالت مزمن سینه و قلب شده و برای معالجه واستشفاء به قم آمده و در بیمارستان آیت الله گلپایگاننی بستری و مورد تجلیل و تعظیم عموم مراجع و زعمای قم گردیده و پس از تخفیف کسالت مراجعت به وطن و بعد از چند ماه در اثر ضعف و همان کسالت در ماه ربیع الاول از دنیا رفته و جنازه اش را با هزاران تجلیل و تشییع بی نظیر به مشهد حمل نموده و در جوار حضرت ثامن الحجج (ع) در دار السیاده به خاک سپردند.

 

زمان بارگذاری کتاب گویا:

01/01/1396 5:0

افکتور کتاب گویا:

*,

صدابردار کتاب گویا:

*,

دسته بندی اثر مرجع کتاب گویا:

کتاب چاپ شده

تهيه کننده اینترنتی:

منصوره وهابي

دبیر سرویس:

سارا عشقي نيا

سرویس تولیدکننده:

سرویس ادبیات و کتاب گویا

گوينده کتاب گویا:

مهدي کاروند,

تنظیم کننده برای رادیو:

عاطفه فراهاني

زمینه کتاب گویا:

ادبی

نوع کتاب گویا:

روایی

قطعه ای از کتاب گویا را بشنوید ... 2':58"

دریافت صدای کل کتاب گویا

277':31"

 
  • فصل 1

    60':26"آقا سید عباس فرهمند پور

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 2

    75':18"کربلایی احمد میرزا حسینعلی تهرانی

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 3

    72':59"شیخ عبدالکریم حامد

    کیفیت صدا:
     
  • فصل 4

    68':48"شیخ محمد کوهستانی

    کیفیت صدا:
     
 

ایمیل شما:

email icon